#خیانت_پارت_53

صورتش را از حصار دستهایم آزاد کرد و به طرف اتاق رفت...

اگر همانطور می ماند...

به نزدیکی در رسید...در آخرین لحظه ایستاد...چرخید...جلو آمد و به میز رسید...چشمش روی ظرف بستنی ماند.

اگر بر نمی گشت...

فریاد زد:"برات بستنی خریده بود؟"

در ذهنم فریاد زدم:"دیده...رضا رو دیده"

به طرفم حمله کرد...خشک شده بودم...به من رسید...موهایم را از چنگ زد و نعره کشید...صدای کنده شدن تارهای موهایم را می شنیدم...گردنم خم شده بود.

صورتش را جلو آورد و یک سانتی صورتم ماند... نفس گرمش روی صورتم پخش می شد.

"با از ما بهترون می پری؟"

خندید...قهقهه زد...نعره کشید.

موهایم را بیشتر کشید..."آشغال شدی؟"

با تمام قدرتش مرا هل داد...موهایم را ول کرد...تعادلم را از دست داده بودم... روی زمین افتادم...بالای سرم قرار گرفت.

"فکر کردی من خرم؟"

پایش بالا رفت...روی صورتم فرود آمد...صدای استخوان های دماغم را شنیدم...خون از دماغ و لب هایم فواره زد.

جیغ کشیدم.

romangram.com | @romangram_com