#خیانت_پارت_51

کلید را توی در زدم و وارد حیاط شدم. لبخند زدم و همانطور که در را می بستم زیر لب گفتم:"کوچولوی مامان...اینجا حیاط خونمونه...وقتش که بشه میای اینجا و با دوستات بازی می کنی"

از تصور این حرف، سراسر شور شدم.

سوار آسانسور شدم...به آینه نگاه می کردم...به شکمم...

"تا حالا دقت کردی که تو نصفه ی وجودمی عزیز دل مامان؟ نصف تن منی"

نخودی خندیدم و برای کودکم توضیح دادم:"تو دقیقا وسط بدن منی...نه نزدیک به سرم...نه نزدیک به پام...دقیقا وسطی"

دستم را بالا بردم و به لب هایم چسباندم...بوسه ای به روی انگشتانم زدم...دستم را روی شکمم قرار دادم:"اینم یه بوس واسه جگرگوشه ی من"

وارد خانه شدم...کیسه صورتی را روی میز گذاشتم و به طرف اتاق رفتم...لباسم را عوض کردم و به سالن برگشتم.

ظرفی را پر از بستنی کردم و روی صندلی نشستم.

اگر بستنی را در ظرف نریخته بودم...

"بستنی دوس داری خوشگل مامان؟"

هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای باز شدن دَر خانه آمد...منصور بود.

با خود گفتم:"منصور؟ این موقع روز؟ حتما چیزی رو جا گذاشته،اومده برش داره"

در را محکم به هم زد. قدم هایش بلند بود،آنقدر که با 4 قدم به من رسید.

منصور، منصور نبود...ذهنم هشدار داد«یک چیزی جور در نمیاد...منصور،منصور همیشه نیست»

قبل از اینکه بخواهم هشدار را جدی بگیرم کشیده ای نصیبم شد.

romangram.com | @romangram_com