#خیانت_پارت_50


با سرعت عادی راه می رفتم.

"وایسا ستاره"

صدا دور بود...توجهی نکردم.

"می گم وایسا"

صدا نزدیک بود...باز هم توجهی نکردم.

بازویم میان دستانش قفل شد و اجازه حر کت را از من گرفت.

برگشتم اما نگاهش نکردم...دستش همچنان دور بازویم گره خورده بود.

زیر لب گفتم:"بله؟"

"چت شد یهو؟"

جوابی ندادم.

کیسه صورتی را که در دست دیگرش بود، جلو آورد...حلقه دستش شل شد.

"بستنی رو یادت رفت"

کیسه را گرفتم و به راهم ادامه دادم.

اگر بستنی را نمی گرفتم...


romangram.com | @romangram_com