#خیانت_پارت_49

در دل با کودکم حرف زدم:"کوچولوی مامان ممنون که باهام حرف زدی...می دونی مامان چقدر دوست داره؟"

چشمانم را باز کردم به رضا خیره شدم...حرف زدن با کودکم را ادامه دادم:"اونقدر که اگه بگی این مرد رو دوس نداشته باش، قبول می کنم، فقط کافیه یه تکون دیگه بخوری"

باز هم چشمان را بستم و منتظر جواب کودکم شدم.

دستم را نوازش گرانه روی برجستگی کشیدم...ضربه ای بسیار خفیف را حس کردم.

چشمانم را باز کردم و جیغ زدم.کودکم صدای مرا شنیده بود...فکر کرده بود...پاسخ داده بود...

اشک هایم بی مهابا گونه هایم را خیس کرد.

دستی روی دستم قرار گرفت...از پشت اشک هایم به دست مردانه خیره شدم...دست را دنبال کردم و صاحبش رسیدم.

موقعیتم را به یاد آوردم...اما کودکم گفته بود «عاشقش نباش»...دستم را به سرعت از زیر دستش بیرون کشیدم.

اعتراف می کنم«من دیگر عاشقش نبودم»

شاید مسخره باشد اما عشقی که کودکم به من نشان داده بود آنقدر زیبا بود که هیچ زبانی قادر به بیانش نیست...آنقدر عمیق بود که هیچ حسی با آن قابل قیاس نبود.

"حالت خوبه؟"

نگران بود...اما من دیگر کسی نبودم که از توجهش بال در بیاورم.

به اطراف نگاه کردم...نزدیک خانه بودیم.

زمزمه وار گفتم:"ممنون که رسوندیم"

در را باز کردم و پیاده شدم...به پشت سر نیم نگاهی هم نینداختم.

romangram.com | @romangram_com