#خیانت_پارت_48


اسکپ من را بر گرداند...نصفش کردم...نگاهش باید روی دستم می بود اما گرمی نگاهش، صورتم را گلگون کرد.

نیمی از بستنی که بزرگتر بود را داخل ظرفش گذاشتم.

"ممنونم خوشگل خانوم"

در دل فریاد زدم:"قصد کشتن منو داره،مطمئنم"

قاشقی از بستنی را داخل دهانم گذاشتم...او هم همینطور...

می توانم قسم بخورم خوشمزه ترین بستنی عمرم همان بود...





گذشته:

صدای درب ماشین من را از آن خاطره شیرین دور کرد...کیسه صورتی رنگ را روی صندلی عقب گذاشت...بدون نیم نگاهی به من سوار ماشین شد و حرکت کرد.

بدترین نوع تنبیه را برای من در نظر گرفته بود...نشنیدن صدایش.

افکارم را منحرف کردم...به موجود عزیز درون بدنم.

دستم را روی شکمم کشیدم و برجستگی کمی را حس کردم...در ذهنم گفتم:"چطور این جلو اومدن شکمم رو نفهمیدم؟"

دستم را روی شکمم نگه داشتم و چشمانم را بستم.


romangram.com | @romangram_com