#خیانت_پارت_47
"دروغ بگم یا راست؟"
ادای منصور را در می آوردم.
"دروغ"
شوک زده نگاهش کردم...با خود گفتم:"چرا گفت دروغ...اون از چی فرار می کنه؟"
"یاد مادربزرگ نداشتم افتادم...خیلی بستنی دوست داشت خدابیامرز"
با صدا خندید.
"جالب بود، انتظارشو نداشتم، کاش همه دروغا اینقدر شیرین بودن"
نپرسید راستش چه بود...هیچ وقت نپرسید.
بستنی ها رو به اتمام می رفتند...دستش را جلو آورد و با قاشق یکی از اسکپ های مرا برداشت...با انگشتانم ضربه ای به دستش زدم.
"دزدی تو روز روشن؟یالا بستنیمو برگردون تو ظرفم"
دستش روی هوا باقی ماند.
"مگه قرار نبود تعویض کنیم؟"
"بله، اما من بستنی خودم رو توی ظرفت نمی بینم"
نگاهی به ظرف خودش کرد.
"وای...یادم رفت،ببخشید"
romangram.com | @romangram_com