#خیانت_پارت_46
"به این که زندگی چقدر پیچیدست...هر چی جلوتر می رم زندگی واسم عجیب تر می شه"
"آدم ها پیچیده ان، زندگی با آدماست که پیچیدست"
لبخندش پررنگ تر شد.
"فکر نمی کردم به این چیزا هم فکر کنی!"
مسخره است اما دلم غنج رفت...از فکر اینکه حرف جالبی زدم...از اینکه توی چشمش پررنگ تر شدم...
حرفم را دیگر ادامه ندادم...می ترسیدم حرف قبلی را خراب کنم.
سرم را پایین انداختم تا فکرم را نخواند.
"چه سر به زیر شدی خانومی"
اشک توی چشمانم آمد...من خانومی بودم...خانومی،نه از هر نوعی...خانومی ای که رضا گفته بود...
سرم را بالا کردم.
"چیز بدی گفتم؟"
نگرانی در چشمانش موج میزد.
"نه، چیزی نیست"
"پس چرا چشمات گریون شد؟"
romangram.com | @romangram_com