#خیانت_پارت_45

می خواست حرف بزند ولی نگذاشتم و ادامه دادم.

"یه وانیلی از بستنی منم برای تو"

چند ثانیه نگاه کرد و بعد لبخند روی لبانش آمد.

از روی صندلی بلند شد و به طرف صاحب مغازه رفت...بعد چند دقیقه، بستنی در دست برگشت. بستنی را جلوی من گذاشت.

تا قاشق را بر داشتم که کمی از بستنی وانیلی بخورم اعتراض کرد.

"هی خانوم خانوما، یادت نرفته که قرارمون چی بود؟"

خندیدم و برایش چشمکی حواله کردم... اولین قاشق را داخل دهانم بردم و مزه مزه کردم.

سرش را خم کرد و به زمین خیره شد.

قاشق خالی را در بستنی زدم.

"اگه می دونستم مزاحم خلوتت میشم، هیچ وقت دعوتت رو قبول نمی کردم"

سرش را بالا آورد و به چشمانم خیره شد...دستم از حرکت افتاد.

در ذهنم پیچید:"دوتا دریاچه تو چشماته ولی/هیچ دریاچه ای این رنگی نیست"(بخند-رضا صادقی)

"دوست داری بدونی تو ذهنم چی می گذره؟"

بدون تامل جواب دادم:"آره"

لبخندش برگرشت.

romangram.com | @romangram_com