#خیانت_پارت_43

رفته بودم خرید عید...با کلی ذوق همه چیز را خریده بودم...توی راه هوس بستنی کردم...

نزدیک بستنی فروشی ایستادم و رفتم که بستنی بخورم.

همین که در بستنی فروشی را باز کردم چشمم به گوشه ای از سالنش افتاد که رضا نشسته بود.

به سرعت جهتم را عوض کردم و به طرف ماشین رفتم.نزدیک ماشین رسیدم...

"از من فرار می کنی؟"

سر جایم خشکم زد و دلم فریاد زد:"عاشق این صدام"

برگشتم و نگاهش کردم...چشمانش روی اجزای صورتم چرخ می زد.

"حواسم نبود کیف پولمو بیارم،برگشتم بیارمش."

"بیا داخل،مهمون من"

بی هیچ حرفی راه افتادم به طرف مغازه...او هم پشت سرم آمد.

به نزدیکی در که رسیدیم قدمش را تندتر بر داشت و از من جلو زد...در را باز کرد و با لبخند ستاره کش گفت:

"خوش آمدید"

خندیدم و به خودم گفتم:"این آخرین باره"

داخل شدم روی صندلی رو به روییش نشستم...ایستاد و به چشمانم خیره شد.

"چی می خوری؟"

romangram.com | @romangram_com