#خیانت_پارت_42


نزدیک نیم ساعت گذشت اما هیچ تاکسی ای رد نشد...ناچاراً به طرف ماشینش حرکت کردم...درب را باز کردم و سوار ماشینش شدم.

بدون هیچ حرفی ماشین را روشن کرد و به راه افتاد.

"از کجا فهمیدی من اینجام؟"

"فرهود دوست صمیمیه...نکنه یادت رفته؟"

تازه یادم افتاد که به فرهود نگفته ام به کسی خبر ندهد.

"فرهودم فهمیده بود برای خودت می خوای"

جمله اش پر از حس ناخوشایند بود.

"از کجا؟"

"احمقانه ترین سوالا رو توی زندگیم از زبون تو شنیدم. از اونجا که نمی تونستی حرف بزنی...از اونجا که هول کرده بودی...از اونجا که ما پزشکا روانشناسی می خونیم و تو به بهترینمون زنگ زدی"

همیشه جوری جوابم را می دهد که جای حرف زدن باقی نمی ماند.

نزدیک بستنی فروشی ای ایستاد و پیاده شد.

فکر کردم...به خوشمزه ترین بستنی ای که خورده ام.

گذشته ی دور:

2 سال پیش بود...تازه داشتم تغییر می کردم...داشتم رز می شدم...رز مادرم...نه ستاره پدرم...


romangram.com | @romangram_com