#خیانت_پارت_41

صورتش را نزدیکتر کرد.

"تو لیاقت مادر شدن نداری...می فهمی؟...لیاقت نداری"

یقه ام را ول کرد و قدمی از من دور شد. آب دهانش را روی زمین، درست جلوی پایم ریخت و پشتش را به من کرد.

چند دقیقه گذشت و من هنوز توی شوک بودم...شوک تمام اتفاقات امروز...

تازه داشتم توانایی فکر کردن را بدست می اوردم که دوباره به سمت من چرخید و در یک متری ام ایستاد.

نگاهش فرق کرده بود...پر از غم بود...

"ستاره، تو این بودی؟ تو اینقدر کثیف بودی؟ ستاره،کی اینطوریت کرد؟"

بدنم یخ کرد...در ذهنم سوال های متعدد می آمد...چرا به من یادآوری کرد که این نبوده ام؟...چرا یادم آورد که من ستاره بودم نه رُز...

چشمه جوشان چشمانم خشک شد.

از پیاده رو خارج شدم و کنار جدول ایستادم.

"می خوای کجا بری؟"

"خونه"

"می رسونمت"

"لازم نیست...تاکسی می گیرم"

پوفی کرد و از من دور شد...زیر چشمی نگاهش کردم...سوار ماشین مشکی رنگش شد و سرش را به صندلی تکیه داد.

romangram.com | @romangram_com