#خیانت_پارت_40


جلوی در اتاق رسیده بودم و دیگر هیچ نفسی نمی کشدم...پایم را بلند کردم تا قدم بعدی را بردارم...اما...اما...اتفاق افتاد.

ماهی کوچکی در دلم تکان خورد...پروانه ای در دلم پرواز کرد...چطور بگم؟چطور این حس زیبا رو بیان کنم؟

راه تنفسی ام باز شد...سستی از بین رفت...ضعف نداشتم...قدرت بدنی ام تا10 برابر اضافه شده بود.

به طرف در دوییدم...از پله ها سرازیر شدم...اما پله ها چقدر زیاد بود...پله های آخر با جسم سختی برخورد کردم...مانع بزرگی بود. سرم را بالا گرفتم و رضا را دیدم...صورتش از اخم در یک نقطه متمرکز شده بود.

لباسش را چنگ زدم...سرم را روی سینه پهنش گذاشتم و زار زدم.

"غلط کردم...غلط کردم...من این بچه رو می خوام... من بچمو می خوام...من عاشقشم...نمی ذارم دست هیشکی بهش برسه...نمی ذارم...نمی ذارم..."

هق هق، قدرت حرف زدن را ازمن گرفته بود.

بارها و بارها این لحظه ی زندگی ام را دوره کرده ام و مطمئنم که هیچ حسی به رضا نداشته ام...من آن لحظه اصلا به یاد نداشتم که روزی عاشق این آدم بودم،عاشق این آغوش بودم...آن لحظه فقط می دانستم که با این فرد آشنا هستم.

بعد از چند ثانیه خودش را از من دور کرد...پله ای پایین تر رفت و من توانستم صورتش را ببینم...هنوز هم اخم مهمان صورتش بود...اما نگاهش مهربانتر...

دستم را گرفت و به طرف در برد. در را باز کرد و پا به کوچه گذاشت. دستانم را ول کرد و به تنهایی مسیری را طی نمود.

10 قدم برداشته بود که یکهو چرخید و با خشم به طرفم حمله کرد...قدرت عکس العمل نشان دادن نداشتم.

یقه مانتو ام را گرفت و من را به دیوار کوبید.

از بین دندان ها قفل شده اش حرف می زد.

"زنیکه احمق...مگه بهت نگفتم علافت نیستم...مگه نگفتم دیوونه بازی در نیار"


romangram.com | @romangram_com