#خیانت_پارت_39
به رو به رو نگاه کردم...چقدر پله ها کم بودند...چه زود رسیدم.
پاهایم را داخل مطب بردم. زنی با آرایش غلیظ پشت میز نشسته بود.
"خانوم پونه علی زاده؟"این حرف را با بیشترین خشم ممکن ادا کرد.
با صدای لرزانی گفتم:"بله"
نزدیکتر شدم.
"می دونی ساعت چنده؟ دیر اومدی!"
لبخند روی لب هام نشست. آرامش بدنم را فرا گرفت. سریع گفتم:"اشکال نداره، یه وقت دیگه میام"
چشمانش گشاد شد...توقع این جواب را نداشت.
پشتم را بهش کردم و به طرف در راه افتادم...قدم اول را برداشتم...صدایم کرد.
"صبر کن، به خاطر اینکه سفارش شده بودی خانوم دکتر منتظرت موند."
چشمانم را بستم و در دلم فریاد زدم:"خـــــــدا!کجایی؟"
برگشتم و نگاهش کردم. از روی صندلی بلند شد و به طرف یکی از اتاق ها رفت.
"دنبالم بیا"
پاهایم می لرزید...کاملا محسوس می لرزید.
به طرف اتاق رفتم. دستم را به دیوار گرفتم. این دفعه زیر لب زمزمه کردم:"خـــدا"
romangram.com | @romangram_com