#خیانت_پارت_192
خم می شود روی اسمش ضربه می زند...باز خطوط را می خوانم:
پریسا صالحی
مرد می رود...من هم از جایم بلند می شوم و روزنامه زیر پایم را بلند می کنم و مچاله...کسی به شانه ام می زند...سر می چرخانم و نگاه سر گردان زنی را می بینم که تمام صورتش فرسوده گشته...
دستش لیز می خورد و می افتد...یادم می آید زمانی که آرزوی داشتن همچین مادری را داشتم...
دستش را در کیفش می برد و با یک کاغذ بیرون می آورد...
"برای توه"
دستم را جلو می برم و کاغذ را بین انگشتانم محصور می کنم...پشتش را به من می کند و روی زمین می نشیند...بی توجه به خاکی که ممکن است دامن گیرش شود...
صدای ناله اش که بلند می شود راهم را به طرف ماشین کج می کنم...سوار می شوم و کاغذ را روی داشبورد می گذارم... بیخیالش می شوم و حرکت می کنم...
از ورودی کارخانه داخل می روم و ماشین را جلوی درب ورود پارک می کنم...
داخل اتاقم می شوم و نفس راحتی می کشم...روی صندلی نشستم و کاغذ را باز کردم...
"به یاد بچگی هامون برات نامه می نویسم...
خسته ام ستاره. خسته. کاش اینجوری نمیشد. کاش ما هنوزم دوست بودیم. دلم می خواد باهم بریم بیرون و خل بازی در بیاریم. خسته ام از آدمای جور واجورو که هیچیشون مثه آدم نیس.
romangram.com | @romangram_com