#خیانت_پارت_190


"حالا من با همه ی این اوصاف سرطان خون دارم"

چشمانم بدون اجازه گشاد شدند...خبر بدتر از این می شد؟!

"وقتی اومدم اینجا شاکی بودم، شاکی، ولی الان آرومم، خیلی آروم، حس می کنم اونقدر اتفاقات خوب تو زندگیم افتاده که کافیمه، یکی از اون ها تویی ستاره"

لبخند زد:

"هر کی ندونه فکر می کنه عاشقمی دختر، به جای صورت من به ستاره های آسمون نگاه کن"

نمی توانستم لبخند بزنم...فقط توانستم صورتم را بچرخانم و به ستاره های آسمان تار نگاه کنم...

چند دقیقه بعد نیم خیز شد:

"پاشو بریم"

اطاعت کردم و دستم را به بازویش گرفتم و از جا بلند شدم...

وقتی به آنجا می رفتم هیچ نداشتم حتی امید ما وقت برگشت...!

راه را در سکوت بر گشتیم...سوار ماشین شد...سوار شدم...

"صدای داد و فریادت نیومد نگران شدم"

بعد بلند خندید:

"یادم رفته بود تو زنی، آخه من میام اینجا فقط داد و فریاد می کنم، شرط می بندم تو اونجا فقط سکوت کردی و بغض..."


romangram.com | @romangram_com