#خیانت_پارت_189
حجم سپیدی جمع شد و نزدیک آمد...آن همه عظمت فشرده شد و مرا میان خودش محصور کرد...من در آغوش خدایم بودم...
چشمانم را روی هم گذاشتم و غرق شدم در تمام آرامش دنیا...
صدایی مرا به دنیا باز گرداند:
"ستاره خوبی؟"
چشم باز کردم...خودم را میان تاریکی شب یافتم...بجز نور چراغ قوه همه جا تاریک بود...
"خوبم، خیلی"
روی زمین زانو زد:
"پیداش کردی؟!"
از ته دل لبخند زدم...نفسش را فوت کرد و کنارم دراز کشید و به آسمان خیره شد...
"می دونی آخرین باری که اومدم اینجا کی بود؟!"
سکوت جوابم بود...
"وقتی جواب آزمایشهام اومد"
نفسم را حبس کردم و سرم را به طرفش چرخاندم...
"مادر و پدر من هر دو پزشکن، جدا شدن، مامانم هلند زندگی می کنه و بابام اینجا، خودمم دکترم ولی..."
سکوتی چند ثانیه ای کرد:
romangram.com | @romangram_com