#خیانت_پارت_188


باد روی پوستم به حرکت در آمد...قدم از قدم دور می کردم تا بروم و پیدا کنم...

خورشید به پایان خود رسیده بود که من در جای خود ایستادم...قرار بود تاریک شود...قرار بود تاریکی بیاید...

روی زمین زانو زدم و دستم را میان شن ها لغزاندم...چشمانم را بستم و گذاشتم گرمایشان از دستم بالا بیاید و به قلب منجمدم برسد...

آنگاه بود که حس کردم چیزی را در درونم...حسی که نفسم را حبس کرد و وادارم کرد به سکوت و با چشم دل نگاه کردن...پشت پلک هایم تاتری در حال اجرا شدن بود...

در ذهن خود به طرف باریکه ی نور رفتم...نور زیاد و زیادتر شد و ناگهان مثل انفجار بمبی چشمانم را زد...وقتی چشم باز کردم جز سفیدی چیزی نمی دیدم...سفیدی ای که چشمان را نمی آزرد...

دست کشیدم روی سپیدی ها و نفهمیدم جنسش چیست!...اصلا جنس معنا داشت؟!

سرم را بالا گرفتم و سپیدی را دیدم که تا اوج رفته بود...قدم بر می داشتم تا ببینم پایانش را...مگر انتها معنا داشت؟!

می دویدم و نمی رسیدم به پایانش...قدم سست کردم و روی پاکی آنجا نشستم...

خستگی تمام وجودم را مچاله کرد...خستگی از دویدن بود یا!...

سرم را روی آن همه لطافت گذاشتم آنگاه بود که رد پای خود را دیدم...رد سیاهی که از خود به جای گذاشته بودم...

سرم را میان همه ی حجم آرامش فرو کردم با صدای لرزانی ابراز کردم:

"خسته ام، از همه، از همه چیز، از دنیا خسته ام خدا، خسته ام، ببین، نفس هام به شمارش افتاده، ببین قلبم سخت می زنه، ببین چقدر تنهام..."

بغض تا ابتدای گلویم بالا آمد...

"خدایا به دلم نگاه می کنی؟! می بینیش؟!"


romangram.com | @romangram_com