#خیانت_پارت_187

"برام مهم نیست به چی اعتقاد داری، امام، حضرت، باب، هرچی..."

سرش را به طرفم چرخاند و چشمانش خیره شد در مردمک دیدگانم...

"به هر چی اعتقاد داری داشته باش، فقط بهش ایمان داشته باش، ازش کمک بخواه، شاید وجود خارجی نداشته باشه ولی حداقل آرومت می کنه..."

صورتش را برگرداند و نفسی کشید...ریه هایش به سختی پر و خالی شدند...

"خیلی قبل وقتی می شنیدم یکی میره مشهد زیارت براشون تاسف می خوردم که چقدر کودن هستن، ولی وقتی رفتم اونجا و دیدم هرکی با خودش خلوت کرده فهمیدم همه ی اینا بهونست، بهونه واسه خلوت کردن، واسه حرف زدن، واسه آروم کردن، اونا با حرف زدن با کسی که امامشون بود آروم میشدن..."

دستش را از جیبش در آورد...چرخید و صورت در صورتم ایستاد...

"اینجا خالیه خالی ستاره، هیچی جز تو توش نیست، کویره، می فهمی؟"

دستانم را در دستانش گرفت و کمی بالا آورد:

"تو می تونی بسازیش، هر چی که دوست داری، حتی یه بت، اون چیزی که تو رو آروم می کنه یا پیدا کن تو جایی که چیزی نیست یا بسازش، این چیزیه که همه آدما خودشونو باهاش آروم کردن"

دستم را فشرد:

"نذار اشتباهت دوباره تکرار بشه، تو ماشن منتظرتم، هر وقت خواستی بیا"

دستم را رها کرد و رفت...درب ماشین را باز کرد و داخل شد...سرم را بر گرداندم و نگاهش کردم...صندلی را صاف کرد دراز کشید...چشمهایش را بست...

نگاهم را از روی او کشاندم و به آفتابی نگاه کردم که می رفت تا غروب را بسازد...غروبی که قرار بود پایان همه ی تنهایی ام باشد...قرار بود پیدا کنم یا بسازم...

میان آن دو انتخاب کردم...پیدا کردن را...

پایم را از جاده بیرون گذاشتم و دنبال کردم صدایی از درونم که آرامش می خواست...به دستور تک تک ذرات بدنم به طرف جلو حرکت کردم...

romangram.com | @romangram_com