#خیانت_پارت_186


نفسش را بار دیگر پرتاب کرد...قدمی به عقب رفت و باز به طرفم آمد:

"اون موقع که داشتی خیانت می کردی بهت گفتم اشتباهه گوش نکردی، الان بهت می گم این کارت خیانت بود، به خودت، به اطرافیانت، به همه ی دنیا..."

در ذهنم دنبال معنای جملاتش گشتم...خیانت؟!...من خیانت کرده بودم به تمام دنیا؟!...این دیگر چه ظرز فکری بود؟

بازهم تلاش کردم:

"اجازه بدنم..."

جمله ام را نمیه تمام رها کردم باز انرژی جمع کردم تا ادامه دهم اما نگذاشت...

"همین دیگه، نمی فهمی، اجازه بدنت دست خودت نیست، تو فقط اجازه مراقبت ازش رو داری، اصا بذار یه چیز رو بهت بگم این کارت از خیانتم بالاتر بود"

در جایش چرخید و رفت...

رفت و من تا صبح فکر کردم به جایی که می خواهد مرا ببرد...شاید می خواست مرا به خانه ی سالمندان یا بهزیستی ببرد...جایی که من به خودم بیایم...شاید می خواست مرا ببرد جایی تا عبرت بگیرم...تا قدر سلامتی ام را بدانم...

اما وقتی یک عصر دکتر بعد از 4 روز مرخصم کرد و فرهود بدون هیچ حرفی سوار ماشینش شد و مرا برد به جایی دور تازه فهمیدم هیچ کدام از فکرهایم درست نبوده...وقتی ماشین را به گوشه ای هدایت کرد و ایستاد فهمیدم هیچگاه حقیقت واقعی این مرد را نخواهم شناخت...

کنار ماشین ایستاد و تکیه اش را به آن داد...به موهای جو گندمی اش نگاه کردم و با خود فکر کردم که تا به حال سنش را نپرسیده ام...

دستگیره را تکان دادم و از ماشین پیاده شدم...رفتم کنارش و ایستادم...ما بودیم و کویر...

"می دونی ستاره، من تو زندگیم خیلی اشتباه کردم، ولی هر وقت نقطه سر خط میشدم می اومد اینجا..."

دستش را داخل جیبش کرد و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com