#خیانت_پارت_185

لب هایم را به سختی از هم باز کردم و جملات توی ذهنم را مرور...اما کدام جملات...مگر این حرفش جایی برای جولان دادن کلمات در ذهنم می داد؟!...مگر من چه تعداد دوست داشتم که مثل او بارها کنارم مانده باشد؟!...چند نفر در زندگی ام داشته ام که دوستیاش یه طرفه باشد؟!...چند نفر بدون هیچ انتظاری برایم دل سوزانده اند؟!

سکوت کردم...او هم...

نمی دانم چند وقت گذشت...چند دقیقه به چشمانش زل زدم و هیچ نگفتم...نمی دانم...اما صدایش مرا تکان داد:

"فقط قبل از انصرافم می خوام ببرمت جایی، مرخص که شدی میام دنبالت"

لبخند زدم...نزدیکتر آمد...چشمانش را بست:

"ستاره خیلی دور شده بودی از دنیا، خیلی سخت بود نگه داشتنت..."

نمی دانست تنها کسی که این دور شدن را با پوست و گوشت حس کرده بود من بودم...نمی دانست چقدر سخت گذشت برایم...نمی دانست چقدر تلاش کرده ام برای ماندن در اوج نبودن...

چشمانش را باز کرد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد:

"بگو پشیمونی"

اشک از گوشه ی چشمم لغزید و فرود آمد...نفسم یارای گفتن جمله را نداشت...در ذهنم اما غوغایی برپا بود...

بدنش را دور کرد و نفسش را بیرون داد...دستش را به طرف پارچه برد و خیسش کرد و به لب خشکیده ام آب داد...خاکم را گل کرد...

"هر طور که فکر می کنم نمی تونم درکت کنم"

پارچه را بیرون انداخت و من دیگر نگران آبی که در دهانم نریخته بود، نبودم...لبم را که اندکی تر شده بود تکان دادم...صدایم از اعماق گلویم به گوش رسید:

"جای من نبودی"

"قضیه جای تو بودن یا نبودن نیست، تو اجازه نداشتی، تو..."

romangram.com | @romangram_com