#خیانت_پارت_184
پرستار رفت و من چشم از در گرفتم...با خود فکر کردم چند وقت است روی این تخت جا خوش کرده ام؟!
صدای تق تق کفشی نزدیک شد...سرم را چرخاندم...خانومی خوش پوش، هر چند به رنگ مشکی، وارد شد...نزدیک آمد...نزدیک تر...هیچ چیز در این زن تغییر نکرده بود...هیچ چیز بجز چشمانش...چشمانی که برای اولین بار آراسته نشده بود و رنگش قرمز بود...
به کنار تخت رسید...صندلی را کمی تکان داد و رویش نشست...در سکوت بهم نگاه می کردیم...تنها جملاتی که آن روز بین ما جریان یافت، التماسم برای آب خواستن بود که او رد کرد...
یک ساعت بعد از جایش بلندو شد و رفت...رفتنش مثل همیشه بود و چشمانش مثل هیچ وقت!...و من نمی دانستم کدام را باور کنم.
پرستار آمد و نمی دانم چه چیز را در قطرات زندگیم مخلوط کرد که خواب مهمان چشمانم شد...
چشمم را که باز کردم باز شب شده اما با تغییری اساسی...من زنده بودم و مهمتر از آن کسی بود که به دیدارم آمده بود...دوستی را در حقم تمام کرده بود...
لبهایم را کمی تکان می دهم تا برای طلب کردن آب کلمات به درستی بیرون بیایند...
با دیدن چشم های نیمه بازم اخم هایش را در هم کرد و با نفرت کلمات را بیرون ریخت:
"فقط می تونم برات تاسف بخورم"
پوچ شدم...خالی خالی...به چه چیزهایی فکر می کردم او چه گفته بود!!
چشمانم کاملا باز شد و با دقت به صورتش خیره شدم...هیچ شوخی ای در کار نبود...این را از صورت جمع شده اش فهمیدم...
"اگر می بینی الان اینجا ام واسه اینکه مامانت ازم خواست به عنوان تنها دوستت بیام اینجا..."
سکوت طولانی ای کرد و بعد جمله ای را بیرون راند که تشنگی را از یاد بردم...
"اومدم تا بگم من انصراف میدم از دوستیت..."
romangram.com | @romangram_com