#خیانت_پارت_183
***
پلک هایم را گشودم و گذاشتم هر چقدر نور می خواهد بتابد به داخل...نور کم کم از بین رفت و اطراف را بهتر دیدم...خواستم دهان را باز کنم تا صدا بزنم کسی را...اما لب هایم به هم چسبیده بودند...
به سختی لب هایم را از هم گشودم:
"آب"
صدایی که از حنجره ام بیرون آمد هیچ شباهتی به کلمه ای که می خواستم بگویم نداشت...دهانم بسیار خشک بود...
نفس عمیقی کشیدم تا دوباره صدا بزنم کسی را برای کمک...اما تمام راه گلویم سوخت...چشمانم را بستم...اشکی ناخواسته از گوشه چشمم پایین آمد...
در دل صدایش کردم:
"خــــدا"
جوابم را وقتی گرفتم که در باز شد و صدای پای کسی وارد اتاق شد...
زن سفیدپوش لبخندی زورکی زد و نزدیکم آمد:
"صبح بخیر، بالاخره بیدار شدی! حتما تشنته"
سرم را تکان دادم...
"خون زیادی از دست دادی بایدم تشنت باشه"
پارچه مشبکی را برداشت و خیسش کرد روی لبم کشید...من بیشتر می خواستم و او از من دریغ می کرد...
جانی در بدن نداشتم...خسته بودم...مثل یک سرباز از جنگ برگشته...و یا شاید شبیه نوزاد تازه به دنیا آمده...
romangram.com | @romangram_com