#خیانت_پارت_182
نیرو از دست می دهی و باز جان می گیری...انگار خدا دلش می خواهد باز بگویی بخشش...دلش می خواهد ببخشد...نیرو می دهد تا صدایش بزنی...
خودت هم صدایت را نمی شنوی ولی باز تلاش می کنی...آنقدر تلاش می کنی که در آخر با صدای خود از خواب می پری...
این تمام چیزیست که از آن لحظات به یاد دارم...دکتر می گفت یک خواب بود اما من می دانم بیداری محض بوده...منی که لمس کردم تمام آن لحظات بی انتها را...فقط من می دانم...
بیدار شدم اما دقتی به اطراف نداشتم...فقط سعی می کردم باز هم نفس بکشم تاباور کنم بودن را...فراموش کنم نبودن را...
تا باور کنم حجم سنگین روی قلبم را برداشته اند...می توانم دهان باز کنم و آن مایع واردش نشود...
تند تند نفس می کشیدم و به شکرانه ی هر کدام از مولکول ها اشک می ریختم...
نگاهم را از دیوار رو به رو گرفتم و به پنجره ای دوختم که تصویر شب را نشان می داد...هنوز شب بود اما من میان این همه سپیدی چه می کردم؟!...
هنوز هم باران می بارید...دلم لمس قطراتش را خواستار بود...
دست کشیدم روی ملحفه...زندگی دوباره جریان پیدا کرد بین تمام سلول هایم...
میان آن تاریکی هم می توانستم بودنم در بیمارستان را تشخیص بدم...به دنیا آمده بودم...بار دیگر...
خدا جون متشکریم واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت
آخ که شکرت ای خدا واسه این جهان به این بدی
چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمی زدی؟!
چشمانم را بستم و خودم را سپردم به خوابی طولانی...خوابی که تعبیرش هر چه بود سرنوشتم را تغییر داد...
romangram.com | @romangram_com