#خیانت_پارت_180


چاقو را کشیدم بر پوستم و خراشیدم رگ هایم را...سوزش تمام جانم را در بر گرفت...دستم می لرزید اما می کشیدم چاقو را...

پایم خیس از خون شد اما می کشیدم چاقو را...

چاقو را رها کردم و نعره زدم از درد...چشمانم از فرط سوزش و ترس گشاد شده بودند...گوش هایم فقط صدای نعره هایم را می شنید که از شعله ی دستانم به حنجره پناه آورده بودند...

دستم را بالا آوردم و در تاریکی شب دیدم رنگ قرمزی را که از بدنم می رفت...خونم را دیدم که زیر پایم را پر می کرد و راه می افتاد سمت خانه ام...سرامیک ها را یکی پس از دیگری می گذراند و میرفت تا بشوید خاطرات را...

قلبم در سینه می تپید و بیرون می ریخت قطراتی را که روزی با سلول هایش عجین شده بودند...و چه عجیب بود که به کارش سرعت داده بود...شاید آن هم خسته شده بود از تپیدن برای موجودی که معنای نفس کشیدن را نمی داند...با قدرت می تپید و شیره ی وجودم را خالی می کرد...

آن شب باران می بارید...صدای قلب من همنواز باران بود...آن شب سرد بود...این را وقتی فهمیدم که سر گیج از خوابم را روی زمین گذاشتم...وقتی نفس هایم آرام تر شدندو قلبم بی رمق تر...

چشمانم را باز نگه داشتم و خیره شدم به در...منتظر بودم...منتظر ماندم...

آن شب صدای باران لالایی خواند برایم...چشم بستم و به صدایش گوش کردم...برای اولین بار کسی برایم لالایی می خواند...باران خون می بارید...

آن شب آسمان دست هایش را باز کرد و مرا که در خون خود غلتیده بودم زیر بالش گرفت...

نفس هایم به شمارش افتادند و خواب نوازشم کرد...

آن شب فقط صدای باران بود که در گوش جهان می پیچید...

***

دست هایم را به پهنای بدنم باز می کنم و می دوم...باد در میان موهای بلند و مشکی ام می پیچد...نور خورشید همراهم هست و می دود دنبالم...

قدم هایم را بلند و سبک بر می دارم...تمام جهان خلاصه شده دربوی گندمزاری که مشامم را پر کرده و هوش از سرم برده...


romangram.com | @romangram_com