#خیانت_پارت_179

چاقو را از روی زمین برداشتم و به هال خانه ام رفتم...پایم لرزید یا دلم؟! نمی دانم...لرزیدم و روی زمین نشستم...من خود به پیشواز مرگ می رفتم...

چاقو را روی رگ دستم گذاشتم...مغز بی گناهم دست پا زدن را شروع کرد...ترسیده از آینده ی نامعلوم دلیل و برهان می آورد برای ماندن میان مردمانی که خود را باعث بدبختیاشان می دانستم...

از تنها ماندن مادرم گفت...از بی گناه بودن خودم...از ترس از آینده...گفت اگر بمانی می شود تغییر کرد...گفت و گفت...گفت و زار زد...گفت بمان و بساز...گفتم بمانم چه را بسازم؟!...زندگی ام را با شوهرم؟! یا زندگی ام را با پدرم؟!...شاید هم می خواهی بمانم و دوستیم با پریسا درست کنم؟!...بلند خندیدم...قهقهه سر دادم...





مردمان بیایید

آسمان امشب می بارد بر تن خسته ی زنی

مردمان بیایید و ببینید امشب یک زن تن می دهد به مرگ

مردمان کجایید؟!

بیاید و جشن بگیرید میان تل خاکستر جا مانده ز تن های اسیر

بیایید و بکوبید پای بر زمینی که دلش پر از این خاکستر است

مردمان زمین؟! می شنوید؟!

بیایید تماشا، تماشاییست امشب





romangram.com | @romangram_com