#خیانت_پارت_178
پاهایم را روی زمین می کشاندم می بردم...باریکه ی نوری از کوچه به داخل آشپزخانه راه پیدا کرده بود و راهم را روشن...
دستم به اپن رسید...لمسش کردم...مثل یک وداع...نوازشش کردم و دوباره جمله را تکرار...
جلوتر رفتم و با چشم تمام اشیاء را از نظر گذراندم...اشک در کاسه ی چشمانم جمع شد...لبم را به نیش کشیدم...جلو رفتم و در ذهن به خود یادآوری کردم که اگر نبودم هیچ یک از اتفاقات بد نمی افتاد...دستم را از کنار بدن بلند کردم و روی چاقو فرود آوردم...
اشک از گونه ام لغزید و روی پایم ریخت...
دستانم لرزید...چاقو میان انگشتانم بود...بیرون کشیدمش...تکانش دادم و نگاهش کردم...تمیز بود...مثل آینه...صورت زنی را دیدم...چشمان زن می لرزید...چشمان زن خالی بود...چشمانش مشکی بود و تاریک...
گوشه چشمش خطوط باریکی جا خش کرده بود...لرزش چمانش بیشتر شد...
نگاه از زن گرفتم و چاقو را در دستم فشردم...ساعدم را صاف کردم...چاقو موازی با بدنم قرار گرفت...راه من و چاقو یکی بود...او می خواست ببرد و من خیلی وقت بود بریده بودم...
بدنم را چرخاندم و سعی کردم به گذشته ام فکر نکنم...به سمت اتاق خواب راه افتادم...به رو به رو نگاه می کردم و توجهی به خانه نداشتم...
رو به روی کمد ایستادم و درش را باز کردم...دست چپم را روی لباس ها کشیدم...خاطره ها از دستانم بالا آمدند...مثل مورچه های سرباز...به مغزم رسیدند و اشک ها را ساختند...
نگاهم روی لباس مشکی ماند...مشکی مثل شب...مشکی مثل من...
از آویز درش آوردم و لبخند تلخی زدم...یک بار پوشیدمش...فقط یک بار...شبی که شوهرم را با دختر خاله اش دیده بودم...
لباس را روی تخت گذاشتم و عریان شدم...لباس هایم را روی زمین رها کردم...
انگشت اشاره ام را روی پوست بدنم کشیدم و اشک ریختم...وداع من با بدنم...زبانم نمی چرخید اما در ذهن با پوست و گوشتم وداع کردم...خدا حافظ...خداحافظ
لباس مشکی را به تن کردم...به احترام مرگ خودم سیاه پوشیدم...
romangram.com | @romangram_com