#خیانت_پارت_177

وقتی به خودم آمدم که باران سیگارم را خیس کرده بود و تاریکی هوا نشان از رسیدن شب بود...چند سیگار را دود کرده بودم؟!...چند سیگار به پای افکارم سوخته بودند؟!

به خودم آمدم و مرور کردم فکر هایم را...همه به رنگ سیاه بودند...همه به یک اندازه بودند...بجز یک فکر که با رنگ قرمز توی سرم رژه می رفت...

* با داشتن پدری مثل من که هر شب بایکیه و مادری مثل تو که فکرش پیش یکی دیگه و بدنش دست منه همون بهتر که اون بچه مرد*

و در ادامه این جمله ذهنم نتیجه می گرفت:

*با داشتن بچه ای مثل من که هیچ وقت دختر خوبی براش نبودم همون بهتر که مرد*

باز فکر کردم...به اینکه اگر نبودم زندگی پدر ومادرم همینطور می ماند؟!...

که اگر نبودم مادرم بازهم اخلاقش اینگونه بود؟!...

اگر نبودم پریسا اختلاف طبقاتی را می دید و حسادت در وجودش ریشه می زد؟!...

اگر من نبودم منصور بازهم در زندان بود و منتظر حکم سنگسار؟!...

اگر من نبودم پدرم در این سن فوت می کرد؟!...

و باز هم نتیجه گرفتم که اگر نبودم زندگی اطرافیانم خیلی بهتر از این بود...

از روی صندلی بلند شدم به طرف در رفتم...برای اولین بار پاهایم روی زمین کشیده می شد...

پایم را به داخل خانه گذاشتم و تن خیس از باران را مجبور به حرکت کردم...تاریکی خانه به دل من هم سرایت کرد...چشم چرخاندم سمت آشپزخانه و به طرفش رفتم...

زیر لب زمزمه می کردم:

"اگر نبودی هیچ چی مثل الان نبود"

romangram.com | @romangram_com