#خیانت_پارت_176


پایم باز هم مرا برد...برد و رساند آنجایی که نباید می برد، نباید می رساند...چشم لرزانم را روی تمام طبقات گذراندم و رسیدم به طبقه ای که اسمش طبقه نبود...اسمش خانه بود...نه خانه هر کسی...خانه ی من!

پله ها را دانه به دانه بالا رفتم و خاطرات را مرور کردم...در را باز کردم و دستم را رویش کشیدم...چند بار از این در رد شده بودم؟!

نفس حبس کردم وارد شدم...در را نبستم چون فکر می کردم قرار نیست بمانم...

یک قدم برداشتم...یک سال از زندگی ام را مرور کردم...قدم ها را برمی داشتم و می رفتم به دنبال دلم...به دنبال جایی برای خالی شدن دلم...

تمام لحظاتی را که در این خانه به سر کردم، نفس کشیدم...

به خودم که آمدم دستم را دیدم که به دستگیره ی سرد بالکن چسبیده و می خواهد بازش کند...

وارد بالکن شدم...هوای بالکن با هوای حیاط فرق داشت!...حجمش سنگین بود!...با چند متر بالا آمدن گرمایش را هم جا گذاشته بود...

به طرف سنگ لق روی زمین رفتم و برش داشتم...پاکت های سیگار هنوز آنجا بودند...زیر لب زمزمه کردم: منصور...

پاکت ها را برداشتم...به سمت صندلی رفتم...انگشت اشاره ام را رویش کشیدم...مگر چند وقت بود که آنجا نبودم؟!...چند وقت بود که این صندلی رنگ آدم به خود ندیده بود؟!...

کف دستم را رویش کشیدم و اندکی از خاکش را زدودم...رویش نشستم و پاکت ها را روی میز گذاشتم...

سیگار اول را روشن کردم بدون اینکه به افکارم بگویم ایست...آمدند...مانند سیل آمدند و ویران کردند...

سیگار دوم هم بدون فکر به حرف مادرم گذشت...

سیگار سوم

...


romangram.com | @romangram_com