#خیانت_پارت_175
"با حرف نزدن هیچی تغییر نمی کنه"
شنیدم ولی جوابش را در دلم دادم:«تمام عمر حرف زدم همه چیز بدتر از قبل شد، همون بهتر که حرف نزنم»
دستش را روی شانه م گذاشت...
"حرف بزن، نمی گم با من، با خودت، خیلی از راه حل ها با حرف زدن به ذهن آدم میرسه"
از جایش بلند شد و به طرف در رفت...
صدای در زنگ شروع فکر کردن بود...باید آخرین راه حلی که مادرم پیش رویم گذاشته بود را امتحان می کردم...باید با خودم حرف می زدم...
از جایم بلند شدم و لباس پوشیدم برای رفتن...لباس همیشگی...پانچوی سبز رنگ...مگر فرقی داشت رنگش چه رنگی باشد وقتی پدرم نبود؟!...نبودن پدرم با رنگ کم رنگ یا پررنگ میشد؟!
از اتاق بیرون رفتم و نگاهی به اطراف کردم...چشمم به سویچ ماشین خودم افتاد...خودم گفته بودم نمی خواهمش ولی آن روز لازمش داشتم...من هدیه تولد از طرف منصور را لازم داشتم...
دست بردم و برش داشتم...از خانه بیرون رفتم و سوار ماشین شدم...چه کسی می گوید خاطرات بو ندارند؟!...تمام حجم هوای ماشین بوی خاطراتم را میداد...مثل اینکه کسی رویش آب پاشیده باشد...آن قدر بویش تند بود که چشمانم را سوزاند...آنقدر بویش روی بدنم نشست که درد تمام وجودم را گرفت...
بغضم را فرو خوردم و حرکت کردم...فقط رفتم...گذاشتم پایم برود آنجا که دوست دارد...مرا ببرد آنجا که می داند دلم آرامتر می شود...برد و رساند...
پایت را که رها کنی تو را می برد به جایی که مدتهاس می خواستی بروی و خلوت کنی با خودت ولی نمی رفتی...پایت را که رها کنی به دلت راه می آید...پایم را رها کردم و رسیدم به سنگ سپید پدرم...تمام سهم من از پدر داشتم جمع شده بود، مچاله شده بود و رفته بود آن زیر جا خوش کرده بود...
دستم را رویش کشیدم و بغضم را با صدا بیرون فرستادم...سرم را روی سنگ سرد گذاشتم و نالیدم...نه برای او که آن پایین آرمیده است بلکه برای دلم که مکان آرامشش شده بود تکه سنگ...
نفس عمیقی کشیدم و باز دستم را سپردم به پایی که حالا قصد جانم را کرده بود...بازهم به دلم راه رفت یا نه را نمی دانم...ولی مرا برد...
برد و زمانی که چشم چرخاندم تا ببینم کجا هستم دیدم...تمام لحظاتی را دیدم که آمده بودم پریسا را ببینم و کمکش کنم اما...دیدم آمد و سوار ماشین شوهرم شد...دیدم که ستاره کنار جوی نشست و بالا آورد...
پایم پدال گاز را فشار داد و حرکت کرد...رسیدم به کوچه ای باریک...کوچه ای که مرا یاد خاطره آن شب مهمانی می انداخت...ستاره را دیدم که آمد جلوی در خانه و در زد...دیدم که در به رویش بسته شد...دیدم...همه چیز را دیدم...اما حالم خراب نشد...مثل دوربینی که بدون اینکه حسی داشته باشد فقط فیلم می گیرد...
romangram.com | @romangram_com