#خیانت_پارت_174
"خـــــدا"
خدایا میشنوی؟؟؟؟
این صدای هق هق از
گلویی میاید که تو
از رگش به ان نزدیک تری
تمام شد...خاک را ریختند...با گل تزئینش کردند و رفتند...به همین راحتی رفتند...به همین آسانی مرا از کنار مزار بلند کردند و با خود بردند...
رفتند تا انسان بودن خود را با خوردن غذا در بهترین رستوران شهر نشان دهند...من میان افرادی نشستم که با آرامش غذا می خوردند و حرف می زدند...وگاه یادی از پدرم می کردند و به روحش شاد باش می گفتند...و من در دلم با پدرم حرف میزدم که آری پدر خوبم شاد باش که رفتی و حتی لحظه ای به تنهایی من فکر نکردی...شاد باش پدرم که قولت را زیر پا گذاشتی...شاد باش که رفتی آرامش این افراد را بعد از در خاک گذاشتنت ندیدی...لبخند به لب بیار پدرم که رفتی و برای من چند خاطره ی نیمه جان گذاشتی...
غذا را خوردند...تسلیت گفتند و رفتند و روز سوم بازگشتند...آن روز هم گذشت...گذشت و شد هفته...شد ماه...شد چهل روز...و من چهل روز سکوت کردم و هر روز صدای خالی شدن قلبم را شنیدم...
زیر بازویم را گرفتند و کشان کشان بردند کنار خاکی که حالا دیگر خاک نبود...سنگ سپیدی رویش گذاشته بودند...چه فرقی داشت اسم پدرم را با چه اندازه ای نوشته باشند یا چه رنگی...قرمز و سیاه فرقی دارد؟!...بالای مزارش گل بکارند یا نهال؟!...چه فرقی دارد وقتی او نیست که ببیند؟!...
کنار قبر نشستم و گوشم میان زمزمه های خانوم های مسن به دنبال کسی می گشت که صدایم کند ستاره؟!...ستاره ی بابا...و من پرواز کنم به سویش...چه تفاوتی داشت این جهان باشم یا آن جهان؟!...اما به جایش صدایی روضه می خواند که پدر مهربانم کجا رفتی؟!
چهل و یک روز گذشته بود و من غرق می شدم درهیچ...پُر میشدم از تهی بودن...
روی تخت نشسته بودم و مثل روزهای قبل به دیوار اتاق نگاه می کردم...بدون هیچ فکری...بدون هیچ صدایی...مثل هر روز مادرم ناهار را آورد و کنارم نشست...ولی برعکس هر روز زبان باز کرد و با دخترش حرف زد و یا شاید نصیحت کرد...
romangram.com | @romangram_com