#خیانت_پارت_173

از دست آن فرد فرار کردم...به تکه ای از لباسم که دستش جا ماند توجه نکردم و سمتشان دوییدم:

"بی ناموسا برید کنار، بابام چیکارتون کرده مگه؟ اون که آزارش به مورچه هم نرسیده، بـابــا"

میان راه کسی مرا گرفت و به آغوش کشید...مادرم برای اولین بار مادری کرد...

"مامان ببین دارن عزیزمونو می برن،چرا جلوشونو نمی گیری؟"

حرفی نزد و من چقدر ممنونش بودم که سکوت کرد...

از بالای شانه ی مادرم دیدم که به داخل گودال بردنش...دیگر حرفی برای گفتن نداشتم...فقط فریاد می زدم:

"نــــه"

کسی توی گودال رفت...چقدر دوست داشتم آن فرد من بودم...من هم خاک می کردند...

چند لحظه بعد فرد بیرون آمد و مرد سیاه پوش دیگری با بیل خاک را روی عزیزترینم ریخت...

بازوی مادرم را چنگ زدم...دیگر فریاد نزدم...سکوت کردم و گوشم را تیز...شاید منتظر صدایی از جانب پدرم بود...صدایی که نشان از زنده بودنش باشد...ولی هیچ صدایی نبود جز صدای خاک که روی بدن پدرم می ریختند...

سعی کردم خودم را آرام نشان بدهم...بازوی مادرم را رها کردم و گوشه ی لبم را گاز گرفتم تا صدایی از دهانم خارج نشود...دست های مادرم شل شد و من توانستم فرار کنم...چند قدم مانده تا گودال را طی کردم...

بالای گودال رسیدم که دست دیگری مرا گرفت و وادارم کرد به نشستن و دیدن...دیدن ذره ذره از خاک هایی که پیکر عزیزم را می پوشاندند...

سفیدی پارچه پنهان شد زیر خروار ها خاک...دستانم که کناربدنم افتاده بودند به کار افتادند...مشت شدند و روی سر و صورتم فرود آمدند...بار دوم چنگ زدند و خاک مزار پدرم را بر سرم کوبیدند...

آن موقع بود که فهمیدم چرا می گویند خاک بر سر...آن موقع بود که آن قوم جنوبی را درک کردم...

زجه زدم و خاک را روی صورتم کوبیدم...سرم را بالا گرفتم دست هایم این بار سینه ام را نشانه گرفتند...فریاد زدم:

romangram.com | @romangram_com