#خیانت_پارت_172
دوییدم سمتش...سمت آن جسم روی تخت فلزی و ناله سر دادم:
"دروغه، امکان نداره"
کسی را نمی دیدم...چیزی جز تخت را نمی دیدم...سنگ جلوی پایم را هم ندیدم...روی زمین افتادم...دستم را تکیه گاه کردم وبلند شدم...بازهم دوییدم...کنار تخت زانو زدم و دستم را نزدیک جسمش کردم...نزدیک صورتش که سفید شده بود...پوستش را لمس کردم...چشمانم خشک شد...اشک ها رفتند...باز من ماندم و خودم...
باور کردم تنهاییم را...فریاد زدم:
"بـابـا، مگه نگفتی تا تهش باهامی؟ مگه نگفتی ولم نمی کنی؟ مگه نگفتی تنهام نمی ذاری؟"
دستم را نوازش گونه روی صورت نورانی اش کشیدم...صورتش سردتر از دستان من بود...
"بابا پاشو بگو هستی، تو پاشو تا من بتونم بزنم تو دهن همه اونایی که می گن بابات نیست، بابا حرف بزن باهام"
نفس عمیقی کشیدم...
"بابا تو گفتی می خوای پدری کنی برام، گفتی دلت واسم تنگ شده، گفتی می خوای تا آخرش پیشم باشی، حالا چی شد؟ پاشو بابا پاشو بگو نرفتی، بگو هنوزم پشتمی، آخه من به جز تو کی رو دارم؟"
از ته دل فریاد زدم:
"بــابــا"
نمی دانم چه کسی بود ولی زیر بازویم را گرفت و من را از تنها کسم دور کرد...دست و پا می زدم جیغ می زدم...
مردان سیاه پوش دست به کار شدند...پارچه را روی صورتش کشیدند...بلندش کردند و به سمت گودال حرکتش دادند...فریاد زدم:
"ولم کنید، بذارید جلوی این عوضیا رو بگیرم، کجا می بریدش، با بابای من چیکار دارید؟ ولش کنید، خودم کلفتیشو می کنم، مگه جای شما رو تنگ کرده؟"
romangram.com | @romangram_com