#خیانت_پارت_171

تلفن همراهش زنگ خورد:

"بله؟...باشه...الان میایم"

گوشیش را داخل جیب شلوارش کرد:

"پیاده شو"

در را باز کردم و پایم را بیرون نهادم...سرد بود...هوا هم امید نداشت که دَمش سردتر از بازدمش بود...

پشت سرش راه می رفتم و عجیب احساس خفقان می کردم...صدای لا اله...بلند شده بود...تختی فلزی بالای سر مردان بود و به سمت گودال می بردنش...دور گودال پر از مردان و زنان سیاه پوش بود...میان آنها مادرم هم بود...

تا چشمم او را دید پاهایم از حرکت ایستادند...یکی از نصیحت هایش را به خاطر آوردم:«هیچ وقت لازم نیست به مراسم خاکسپاری بری»

بند اضافه شده اش بدنم را لرزاند:«بجز مراسم افراد درجه یکت»

چشمانم هم لرزید...می خواستم برگردم...می خواستم نباشم...می خواستم فرار کنم اما...

جلوتر رفتم...مردهای سیاه پوش تخت فلزی را روی زمین گذاشتند...

نزدیک تر رفتم...پارچه سفید را از روی صورتش برداشتند...

ایستادم...چشمانم پر از آب شدند...دنیا دور سرم چرخید...زمزمه کردم:

"دروغه"

پشت سر هم تکرار کردم...فریاد زدم:

"دروغه"

romangram.com | @romangram_com