#خیانت_پارت_170


"اینجاست"

به اطراف نگاه کردم...مردم سیاه پوش می آمدند و می رفتند...بالای سر قبرها گاه می ایستادند...بعضی ها در آن دور دست دور هم گرد آمده بودند و به چاله ای نسبتا عمیق خیره شده بودند...شاید منتظر پر شدندش بودند...

احمقانه پرسیدم:

"اینجا کجاست"

و در دل فریاد زدم:«بگو اینجا شماله، اصا بگو اینجا وجود نداره و توهم زدم»

میان ظلمت ایستاده ام

تو بگو

میان آسمان خیمه به پا کرده است آفتاب

تو بگو صبح شده

تو فقط بگو

من گرم می شوم حتی با اسم آفتاب(س.ص)

دستش را روی دستم قرار داد:

"ستاره تو باید قوی باشی، دنیا به آخر نرسیده،..."

میان حرف هایش دنبال امید گشتم...حتی بوی امید هم نمی داد...چقدر آن روزها بوی حسرت به مشامم می رسید.


romangram.com | @romangram_com