#خیانت_پارت_169

"نمی دونم چی می خوای بشنوی فقط می دونم باید بریم پیشش"

فشاری که به بازویم وارد کرد باعث شد از جایم تکان بخورم و بلند شوم...به سمت اتاق رفتیم...مرا به داخل هدایت کرد و خودش رفت...من ماندم و سیاهی لباس...

کنار تخت نشستم و صدا زدم:

"خـــــــدا"

جوابم را نداد...از جایم بلند شدم و به طرف کمد رفتم...مانتوی سورمه ای را به تن کردم و شال خاکستری را به سر... می خواستم هر چه زودتر واقعیت را بفهمم...چه تفاوتی داشت با چه لباسی حقیقت را بفهمم؟!...

از در بیرون رفتم...لب های خشکم را با زبان تر کردم...بدون حرف از کنار فرهود رد شدم و از خانه بیرون آمدم...

آرام بودم...آنقدر آرام که خودم هم می ترسیدم از آینده ی این آرامش...سریع راه می رفتم...باید می رسیدم، باید زودتر از همه به حقیقت دست میافتم...برای من حقیقت جز سالم بودن پدرم نبود...در دامنه ی حقیقت ذهن من فقط زنده بودن پدرم بود و بس...

نزدیک ماشینش رسیدم که صدای دزدگیر بلند شد...در را باز کردم و خودم را روی صندلی کشاندم...سوار شد و راه افتاد...

ذهنم را خالی کردم و اجازه ورود هیچگونه فکری را ندادم...تا زمان روشن شدن ماجرا ذهن خاموش...

مسیر مشخص بود...جایی بیرون از شهر...مهم فهمیدن حقیقت بود پس مکانش هم مهم نبود...

از در ورودی رد شدیم...چقدر نام اینجا برایم غریب بود...بهشت زهرا...

انگشتانم را در هم قفل کردم و زیر لب زمزمه کردم:

"هیچی نشده ستاره، هیچی"

قطعه ها را پشت سر گذاشتیم...نمیدانم کدام پیچ را پیچیدیم که گم شدم...

گوشه ای ماشین را نگه داشت:

romangram.com | @romangram_com