#خیانت_پارت_168
"مگه نگفتم دهنتو ببند؟ مگه نگفتم دیگه اسم بابای منو نیار، اصا بگو ببینم تو اینجا چی کاره ای؟..."
سعی می کردم خودم را از چنگ فرهود در بیاورم و به سمت پونه بروم ولی نمی شد...پونه پشت فرهود قایم شده بود و آرام اشک می ریخت و این عصبانی ترم می کرد...
"آروم باش ستاره..."
"آروم چیه؟ بذار بهش بگم چیکارس تا یادش نره وظایفشو، تو یه مستخدم هستی و بس، کار تو فقط توالت شستنه..."
فریاد زدم:
"می فهمی؟ فقط توالت شستن"
دستان فرهود شل شد...پونه از پشت فرهود نمایان شد...نگاهش خالی از هر حسی بود...اشک نمی ریخت و حتی نفس نمی کشید...چند ثانیه بعد چرخید و با سری افتاده بر روی دوش رفت...
شل شده بودم...دستم را از میان دستانش در آوردم و به سمت دیوار رفتم...تکیه ام را به دیوار دادم...
پژواک صدایی در ذهنم بود«چه کردم برای آرام کردن خودم؟»
سر خوردم و روی زمین فرود آمدم...تمام انرژی ام با یک دعوای ساده تحلیل رفته بود...
سرم را به دیوار تکیه دادم و چشمانم را روی هم فشردم...به دنبال راه حل گشتم...
"بگو دروغه"
چشمانم را باز کردم تا از چهره اش حقیقت یا دروغ را بخوانم...
دستش را دراز کرد و بازویم را گرفت:
romangram.com | @romangram_com