#خیانت_پارت_166


وقتی جوابی نداد سرش فریاد زدم:

"کجاست؟ بابام کجاس؟"

سرش را کمی بالا آورد و نگاهم کرد...از نگاهش ترحم می ریخت یا من اینگونه دیدم؟!...قدمی به عقب برداشت:

"خواست خدا بوده که برن"

بچه گول می زد؟ خدا که بود که پدرم را بگیرد و با خود ببرد و آنقدر دورش کن که پدرم دیگر نباشد؟!...

پوزخند زدم:

"دیوونه شدی پونه"

چرخیدم و به سمت اتاق رفتم...شاید نمی خواستم حرفش را باور کنم که فرار می کردم...

"کاش دیوونه شده بودم خانوم، کاش من جاش می رفتم..."

به سرعت چرخیدم و به طرفش خیز برداشتم...دستم را بالا بردم سیلی ای نصیبش کردم:

"یک بار دیگه بگی بابای من رفته، نه اصا یه بار دیگه در مورد بابام حرف بزنی من می دونم با تو، حالا هم لباستو بپوش برو خونت، امروز مرخصی..."

بهت زده به چشمانم خیره شده بود...دستش را بالا آورد و جای سیلی ام را نوازش کرد...

صدای حرف زدنم آنقدر بلند بود که فرهود را خبر کند...فرهود وارد راه رو شده بود...بدون توجه به هیچ کدام از آن ها به اتاقم رفتم و در را پشت سرم بستم و نفس عمیقی کشیدم...از پونه متنفر بودم...همان لحظه تصمیم گرفتم به مادرم بگویم اخراجش کند...

روی تختم لباسی گذاشته شده بود...از میان همه ویژگی هایش رنگش را فقط می دیدم...مشکی اش دنیایم را گرفت...


romangram.com | @romangram_com