#خیانت_پارت_165

"راهی وجود نداره"

"همیشه یه راهی هست، تو بگو"

"آقا..."

دستم کمی شل شد...نوازش کردنش را رها کردم...

"آقا دیگه نیست"

زجه زد...

تمام ذهنم را فعال کردم...پونه به چه کسی آقا می گفت؟ به پدر من...دیگر نیست یعنی چه؟...یعنی چه؟...مگر می شود نباشد؟...اصلا جای دیگری را دارد که برود و دیگر نباشد؟

پونه را از خودم دور کردم و آرام و شمرده پرسیدم:

"آقا کیه؟"

آب دهانش را قورت داد و صورتم را از نظر گذراند:

"پدرتون..."

دستم را به دیوار گرفتم:

"پدرم؟ یعنی چی نیست؟"

سرش را پایین انداخت و باز ناله سر داد...جلو رفتم و شانه هایش را گرفتم و تکانش دادم:

"حرف بزن پونه"

romangram.com | @romangram_com