#خیانت_پارت_164
از آسانسور بیرون آمدیم...در باز شد...پونه جلوی در ایستاده بود...لباس تنش مشکی بود و زیر چشمش گود افتاده بود...
" سلام"
جوابم را زیر لب داد و اشک روی گونه اش افتاد...
وارد شدم و به فرهود گفتم می تواند روی مبل بنشیند...پونه مثل جوجه ای پشت سرم به راه افتاد و تا نزدیکی اتاق آمد...ایستادم و در جا چرخیدم...
"چرا دنبالم راه افتادی؟ چرا گریه می کنی؟ اصا این موقع صبح اینجا چیکار می کنی؟"
با هر سوالم گردنش خم تر می شد و گریه اش شدیدتر...
قدمی به سویش برداشتم و دستم را زیر چونه اش گذاشتم...سرش بالا آمد...
"خانوم کوچیک"
من عوض شده بودم و باید این را نشان می دادم...
"من ستاره ام، همونطور که تو پونه ای، پس بهم بگو ستاره"
گریه اش شدت گرفت...خودش را توی بغلم انداخت و با صدای بلند گریه کرد...دستم را روی کمرش گذاشتم و نوازش کردم...
زیر گوشش حرف می زدم:
"گریه نکن دختر خوب، بگو ببینم چی شده شاید راهی براش پیدا کردم..."
با صدایی که از گریه خش دار شده بود جوابم را داد:
romangram.com | @romangram_com