#خیانت_پارت_163
"هر چی بگی قبوله فقط نگو بابامو نبینم"
"یه سر برو خونه لباستو عوض کن بعد می برمت"
نگاهی به پانچو انداختم...
"مگه لباسام چشونه؟"
"یکم خونگیه، یه لباس شیک تر بپوش، باشه؟"
"اوهوم"
تمام طول راه را سکوت کردیم و غرق شدیم در افکارمان...من در فکر چگونه بودن حال پدرم و فرهود در فکر...
رو به روی خانه پارک کرد...پیاده شدم...پیاده شد...با تعجب نگاهش کردم...
"میای بالا؟"
"نیام؟"
"نمی دونم، یعنی..."
درگیر بودم...نمی دانستم چه باید بگویم...
"میام"
این را گفت و بدون توجه به من به طرف خانه رفت...پشت سرش رفتم...جلوی در رسید...خودش را کنار کشید تا من دکمه زنگ را فشار دهم...
زنگ را زدم...بعد از چند لحظه در باز شد...وارد شدم و این دفعه او به دنبالم آمد...با آسانسور به طبقه مورد نظر رسیدیم...بازهم لبخند تلخ گوشه ی لبم جا خوش کرد...چقدر دوست داشتم برای فرهود حرف مادرم را در مورد طبقات خانه بگویم ولی جلوی خودم را گرفتم...
romangram.com | @romangram_com