#خیانت_پارت_160
"خوبه"
نپرسید کی راه افتادم...با چه می آیم؟...یا حتی کی می رسم؟...فقط روی کارم مهرتایید زد و گوشی را قطع کرد...
بیرون آمدن نفس پر از حرصم با لرزش تلفن یکی شد...پیام از فرهود بود:
"هر وقت رسیدی ترمینال بهم زنگ بزن"
"باشه"
هوا گرگ و میش شده بود...جاده کاملا فرق کرده بود...خشک و بی آب و علف...یک خواب چقدر می تواند طولانی باشد که بعد از آن دنیا تغییر کند...اسم این خواب را می گذارند غفلت...و من غافل بودم...اطرافیانم هم غافل بودند...ما انسانها چقدر خواب طولانی را دوست داریم...
اتوبوس به ترمینال رسید و من برای اولین بار ترمینال را دیدم...آخرین نفر بیرون آمدم...کمی از اتوبوس دور شدم...محو آدم هایی شده بودم که آن موقع صبح در آنجا به سر می بردند...هر نوع آدمی پیدا میشد...
دستی روی شانه ام قرار گرفتم...رویم را برگرداندم...فرهود در لباس سورمه ای با لبخند کجی به من نگاه می کرد...از خودم علت لبخند را پرسیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدم...
"علیک سلام"
لبخندی روی لب هایم جا خوش کرد...فرهود به دنبالم آمده بود...آن هم این موقع صبح...
"سلام، مرسی که اومدی"
"خواهش می کنم، بریم؟"
"بریم"
از ترمینال بیرون آمدیم و به ماشینش رسیدیم...در ماشین را باز کردم تا بنشینم اما چشمم به کیک نصفه و جعبه ی آب میوه خورد که روی صندلی افتاده بودند...او سوار ماشین شده بود...دستش را دراز کرد و آنها را برداشت...
romangram.com | @romangram_com