#خیانت_پارت_159

سوال های رگباری اش خنده را برلبم آورد...از خانومی که کنارم نشسته بود زمان احتمالی رسیدن به تهران را پرسیدم...جواب پیامش را فرستادم:

"نمی دونم دقیقا کجا هستیم، با اوتوبوس، 6/30 صبح می رسیم، از بابام خبر داری؟"

منتظر جوابش نماندم و به خانه تماس گرفتم...پونه پاسخ داد:

"بفرمایید؟"

"سلام، ستاره ام، مامان هست؟"

صدایش کمی بالا رفت...تند تند حروف را بیرون می ریخت...انگار کسی دنبالش کرده بود...

"سلام خانوم کوچیک، خوبین؟ مامانتونم خوبن، راستش دستشون بنده آخه مهمون داریم..."

صدای مادرم آمد که پونه را صدا می زد...

در این بین که پونه گوشی را به دست مادرم رساند فکر اینکه باز هم مادرم جشنی بر پا کرده است حالم را بد کرد...پدر مهم تر بود یا آن جشن های مسخره اش؟!

"ستاره"

"سلام مامان، چه خبره اونجا؟!"

"یه دورهمی کوچیک"

دندان هایم را روی هم فشار دادم...

"زنگ زدم بهت بگم بهتره دیگه برگردی"

"دارم بر می گردم"

romangram.com | @romangram_com