#خیانت_پارت_158


"بهتری؟"

معنی سوالش احوال پرسی بود یا می خواست خبر ناگواری بدهد؟!...دستم را روی زانویم گذاشتم و فشار دادم...

"اوهوم"

دروغ گفتم...حالم بد بود...مکث کرد...

"میرم سر اصل مطلب، بابات یه تصادف کوچیک کرده..."

انگشت اشاره ام را به دندان گرفتم تا صدای جیغم بیرون نیاید...

"فقط ماشینش آسیب دیده، خودشم دارن چکاپ می کنن تا مطمئن بشن حالش خوبه..."

برعکس آن چیزی که تصور می کردم حرفهایش آرامم نکرد...به او گفتم که به سرعت خودم را به تهران می رسانم تا با چشم های خودم ببینم...مخالفتی نکرد...

وسیله ای لازم نداشتم پس فقط تلفن همراه، مقداری پول و دفترچه ام را برداشتم...شنل سبز را برداشتم و راه تهران را در پیش گرفتم...تنها راه آمدن به تهران، اتوبوس هایی بود که سرعتشان لاک پشت را شگفت زده می کرد...در ذهنم این جمله را نقاشی کردم:"دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است"

سرم را به پنجره ی اتوبوس تکیه دادم و نگاهم را به جاده دوختم...جاده ای سبز که انتهایش نامعلوم بود...به خاطر خستگی شدید حاصل از بی خوابی شب، پلک هایم روی هم رفتند و به خواب رفتم...

از خواب که بیدار شدم تاریکی همه جا را گرفته بود...بدنم کوفته شده بود...تا به حال با اتوبوس مسافرت نکرده بودم...

بدنم را کش و قوس دادم...دستم را داخل جیبم فرو بردم و تلفن همراهم را بررسی کردم...یک تماس از فرهود...یک تماس از خانه...یک پیام از فرهود...

پیام را باز کردم:

"کجایی؟ با چی داری میای؟ کی میرسی؟"


romangram.com | @romangram_com