#خیانت_پارت_157
باید خودم همه چیز را توضیح می دادم تا از سوال کردنش خلاص شوم...
"خونه جواب نمی دن، مامان گوشی نداره، من جز تو کسی رو ندارم که تهران باشه..."
"اوکی می رم، دیگه کاری نداری؟"
خمیازه کشید...حدس زدم که می خواهد بخوابد و بعد برود...
"الان میری؟"
"معلومه که نه! این وقت صبح کی به آدم جواب میده..."
"اگر قراره دیرتر بری خودم میام تهران..."
"ستاره بابات آدم بزرگیه، بلده از خودش مراقبت کنه، تو الکی نگرانی، ولی باشه، همین الان می پوشم میرم، فقط اگر حالش خوب بود که هست یه سور بهم میدی، اوکی؟"
آدم های بزرگ دچارمشکل نمی شوند؟!...مگر نمی گویند که مشکلات انسان با خود او بزرگ می شوند؟!
باشه ی کوتاهی گفتم و تلفن را مانند شئ با ارزشی در دستانم گرفتم...قرار بود خبر سلامتی تنها حامی ام را از این طریق به من برسانند...
حرف های فرهود را برای خود تکرار می کردم...پدرم بزرگ بود...از خود مراقبت می کرد و من بی جهت نگران بودم...هزاران بار تکرار کردم اما حالم بدتر می شد با هر کلمه اش...دلم مثل ظرف سورخی شده بود که خون درونش از آن چکه می کرد...معنای خالی شدن دل همین نبود؟!
کندترین ثانیه های عمرم سپری شد...بارها خواستم با فرهود تماس بگیرم اما منطقم جلوی دستانم را می گرفت...
لرزشم بیشتر شد...نمی دانم به خاطر ترس بود یا به خاطرگوشی ای که در دستانم لرزید...
یاد آن روز افتادم که فرهود برای دادن آدرس دکتر زنان تماس گرفت...آن روز کودکم را که تنها پناهش بودم از دست دادم و امروز منتظر آدرس پدرم بودم...کسی که تنها پناهم بود...
دکمه اتصال را زدم...
romangram.com | @romangram_com