#خیانت_پارت_156


این فکر مثل خوره به جانم افتاد...

لرزش نامحسوسی تمام بدنم را فرا گرفت...گوشی را از روی تخت برداشتم و تماس گرفتم...پناه بردم به تنها کسی که تردم نکرده بود...

صدای بوق خوردن ها را بیشتر از هر موقع دیگر می شنیدم...وقتی انسان در موقعیت این چنینی قرار بگیرد همه حوای 5 گانه اش جمع می شود، متمرکز می شود تا پیدا کند آنچه را می خواهد...

"سلام"

صدای خواب آلودش به نگرانی مخلوط شده بود...کاملا منطقی بود...بعد از این همه مدت تماس نگرفتن تماس این وقت صبح باعث نگرانی می شود...

سعی کردم کمی خودم را جمع و جور کنم اما صدای هق هقم بلند شده بود...

"چی شده ستاره؟!"

گوشه ی لپم را به دندان گرفتم و صدایم را پایین آوردم...نفس عمیقی کشیدم و با صدایی که به زور شنیده می شد پاسخ دادم...

"می شه بری خونمون؟"

"همه چیز شدنیه، فقط بهم بگو چی شده؟"

لرزش صدایم کاملا محسوس بود...

"بابام نیست، هر چی زنگ می زنم گوشیش خاموشه..."

حرفم را برید...

"خب زنگ بزن خونه..."


romangram.com | @romangram_com