#خیانت_پارت_155

شماره پدرم را گرفتم و گوشی را روی بلندگو گذاشتم...بعد از چند ثانیه صدایی در خانه پیچید:"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد..."

گوشی را قطع کردم دوباره شماره را گرفتم...بازهم همان صدا جوانه را آبیاری کرد...

سعی کردم نفس عمیق بکشم و فکرهای بیهوده را بیرون بریزم اما این تفکرات مانند زالوهای خون خوار به مغزم چسبیده بودند و رهایم نمی کردند...

شماره سیو شده را چک کردم و بازهم نا امید تر شدم وقتی دیدم اعدادش درست است...روی تخت نشستم و در تاریکی به رو به رو خیره شدم...چقدر دلم برای پدرم تنگ شده بود...

تمام طول شب را بیدار ماندم و فکر کردم...جز فکر کردن و نگران بودن کار دیگری را بلد نبودم...

عقربه ها جلو می رفتند و من می ماندم و دلشوره ی بیشتر...من می ماندم ترس از اتفاق های ممکن...من می ماندم تنهایی که دوشادوش من در اتاق قدم می زد و گاهی به افکارم می خندید...آری تنهایی به من می خندید...به این فکر که پدرم هرگز مرا تنها نخواهد گذاشت می خندید...

تاریکی از اتاق رفته بود و این بیانگر آمدن خورشید بود...اما چه خوش خیال بودم که می پنداشتم خورشید می آید و من تصویری از آن را برای تمام عمرم بر می دارم...

پرده ی اتاق را کنار زدم و به آسمان نگاه کردم...ابرها روی خورشید را پوشانده بودند...شاید می خواستند نورش را برای خودشان بردارند...صبح بودن خورشید چقدر دلگیر بود...

پرده را رها کردم و به طرف گوشی ام رفتم...بازهم تلفن همراه پدرم خاموش بود...به خانه زنگ زدم...باز هم کسی بر نداشت...

شماره های موجود در تلفنم را مرور کردم...فقط 6 شماره ذخیره بود...از همین هم می شد فهمید که چقدر بی کس و تنها هستم...

شماره ها را یکی یکی مرور کردم و تنها نام به درد بخور را زیر لب زمزمه کردم...فرهود...

او می توانست به خانه ی ما برود و سراغ پدرم را بگیرد...اما اگر تهران نبود؟!...اگر نمی رفت؟!...اگر...

گوشی را روی تخت انداختم و به زندگی لعنتی ام فحش نثار کردم...کنار تخت نشستم و سرم را به پشت تکیه دادم...و اجازه دادم تفکرات بد وارد ذهنم شوند...

آمدند و دلم را سوزاندند...یکی گفت اگر حال پدرت بد باشد تو اینجا چه می کنی؟...یکی گفت اگر دزدیده شده باشد؟...اگر در راه ماشینش خراب شده باشد؟...

اما هیچکدام مرا تا سر حد جنون نرساند جز...اگر مرده باشد؟!

romangram.com | @romangram_com