#خیانت_پارت_154


این حس آرامش را مدیون همه آدم هایی بودم که تنهایم گذاشتند که رهایم کردند...که ضربه زدند به این روح بی جانم...

دفترچه را از روی شن ها برداشتم و به طرف ویلا رفتم...در یخچال را باز کردم و قرص خواب تجویز شده ی دکتر را برداشتم و با یک لیوان آب درون معده ام فرستادمش...روی مبل، جلوی تلویزیون نشستم...دلم گرفت از نبودن پدری که به تازگی پدر شده بود...

روی مبل دراز کشیدم و آه از نهادم بلند شد...چگونه می شد این تنهایی را پر کرد؟!...تنها راه حل من برای پر کردنش خواب بود و بس...جایی میان دو دنیا معلق بودن...رها بودن از این و آن...نه زنده بودن و نه مردن...

دکمه کنترل را فشار دادم و به تصاویر پخش شده نگاه کردم تا به خواب بروم...اتاق را دوست نداشتم...شاید به خاطر سکوتش که یادآور تنهاییم بود...

اما این اختراع بشر که در هال قرار داشت باعث می شد کمی از این تنهایی را پر کنم...فضای بی روح و ساکت ویلا با صدای شاد مجری پر شد و من با خودم فکر کردم که چقدر نام جعبه جادو برازنده ی آن است.

خواب به چشمانم آمد و من را برد.

...

چشمان خواب آلودم را باز کردم...اما نور تلویزیون باعث شد سریعا ببندمش...دستم را روی مبل برای یافتن کنترل به گردش فرستادم...کنترل را پیدا کردم و خاموشش کردم...چشمانم را باز کردم و از تاریکی خانه لذت بردم...

بدنم را کش و قوس دادم...در جایم نیم خیز شدم...فکر خوابم شروع به کار کرد...باید گوشی ام را چک می کردم...

از جایم بلند شدم و در تاریکی راهم را پیدا کردم...

وارد اتاق شدم و گوشی ام را از روی میز برداشتم...صفحه اش را روشن کردم و به سازنده ی تلفن همراه لعنت فرستادم...نور گوشی اذیتم می کرد...

هیچ تماسی نداشتم...حتی پیغامی هم برایم ارسال نشده بود...دوباره چک کردم و باز هم چیزی پیدا نکردم تا جوانه ی دلهره را در نطفه خفه کند...

با پدرم قرار گذاشته بودیم هر گاه از پیشم می رود به محض رسیدن به مقصدش تماس بگیرد...اما تماسی گرفته نشده بود...

سعی کردم با این فکر که دفعه ی پیش هم فراموش کرده بود تماس بگیرد، خودم را آرام کنم...


romangram.com | @romangram_com