#خیانت_پارت_153
"نه خانومم، میریزم به حسابت"
بدون تشکر یا حتی خداحافظی تلفن را قطع کردم...حتی منتظر کلام بعدی او هم نشدم...
به طرف مبل فروشی حرکت کردم...رو به رویش ایستادم و پیاده شدم...در فروشگاه را باز کردم پا به داخل گذاشتم...
مرد شیک پوشی جلو آمد:"سلام خانوم، خوش آمدید، چجور..."
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد:"خودم نگاه می کنم"
لبخند کجی زد:"هر طور میلتون هست، در هر صورت بنده در خدمتم"
بدون توجه به مرد راهم را به طرف مبلمان آبی سلطنتی کج کردم...روی یکی از آنها نشستم...رنگش را دوست داشتم...راحت هم بود...لبخند زدم به مبلغ روی میز نگاه کردم...قیمتش زیاد نبود...
از روی مبل بلند شدم...به مرد که به من نگاه می کرد اشاره کردم...نزدیک شد...قبل از آنکه حرفی به زبان بیاورد دستم را بالا آوردم یعنی ساکت...مطمئنا دلش می خواست مرا بزند اما باز هم لبخند زد...قدم بعدی برای قدرتمند بودن...
"یه مبل می خوام که گرون قیمت باشه"
لبخندش را عریض تر کرد:"از این طرف خواهش می کنم"
پشتش راه افتادم...به مبل چرم انتهای سالن رسید...نگاهی گذرا کردم...اصلا این نوع مبلمان را دوست نداشتم...حتی رنگ قهوه ای سوخته اش هم دلم را به دست نمی آورد...مبلغ را نگاه کردم...مطمئنا گرون ترین مبل بود...
توی جایم چرخیدم و به مبلمان آبی رنگ نگاه کردم...مبلغ آن در برابر مبلمان چرم ناچیز بود...
سرم را پایین انداختم و باز هم دو دو تا چهار تا کردم...جواب دو دو تای من پنج تا بود...جوابی بی ربط...جوابی که هیچ قانونی را مد نظر نداشت...نه قیمت پایین تر نه علاقه ی من به آن... در آخر سفارشم را دادم...مبلمان چرم.
آن روز فرش دستباف، میز ناهار خوری و چند تابلوی نقاشی را خریدم...تمام عصر را زیر دستان آرایشگر تحمل کردم و تغییر کردم...تبدل شدم به غیر از ستاره...به فردی دیگر...شاید رز...و یا شاید کسی که ادای عوض شدن را در می آورد تا قوی به نظر برسد...از آن به بعد تمام سعیم را برای حفظ این استحکام تو خالی کردم ولی نتیجه ای جز ریختن نداشت...خانه از پای بست ویران بود...»*
دفترچه را بستم و اشک هایم را پاک کردم...لبخند زدم و حس های بد را درون دفترچه ی بسته شده جا گذاشتم...از جایم بلند شدم و کنار دریا دوییدم...آنقدر دور شدم که ترس باعث برگشتم شد...
romangram.com | @romangram_com