#خیانت_پارت_152
نگاه تحقیر آمیزی به او کردم و بدون اینکه جوابی به سلام و احوال پرسی اش بدهم رفتم...این نگاه برای خورد کردن او بود...زیر پا گذاشتن او مرا بزرگ می کرد!...این دومین قدمم برای قدرتمند شدن بود...
سوار ماشین شدم و در را بستم...گوشی را از روی داشبورد برداشتم و شماره منصور را گرفتم...
"به به، آفتاب از کدوم..."
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد:"می خوام برم خرید، میای؟"
مکثی کرد...باورش نمی شد ستاره به خرید برود...حق داشت...نمی دانست دیگر ستاره ای وجود ندارد...رز آمده تا حکومت کند...
"نمی تونم بیام ولی به حسابت پول میریزم، چقدر لازمت میشه؟"
لبخند فاتحی زدم:"دقیقشو نمی دونم ولی فکر کنم ... کافی باشه"
سریع پاسخ داد:"ملیون؟"
آرام تر از قبل حرف زدم:"آره"
با شک پرسید:"چیزی شده ستاره؟"
نفس عمیقی کشیدم و توی گوشی فوت کردم...
"اولا ستاره نه، رز، دوما مگه باید چیزی بشه؟"
"نه، آخه تو زیاد از خرید خوشت نمی اومد حالا یهو..."
"حالا خوشم میاد، سر پول داری با من چونه میزنی؟"
romangram.com | @romangram_com