#خیانت_پارت_151
از میان اشک هایم نگاهی به فرد رو به رویم انداختم...چرا فکر می کردم مادر است؟...چرا فکر می کردم من برای او ارجح تر هستم؟!
خودش را روی مبل تکان داد:"هر کسی تو زندگیش مشکل داره، مهم اینه که این مشکلا مثه یه راز توی همون زندگی بمونه"
مکث کرد و اجزای صورتم را از نظر گذراند:" نمی دونم چی باعث شده باز از من کمک بخوای ولی تو باید قوی باشی رز، باید یه خانوم باشی، و یک خانوم مشخصش سیاستشه، زندگیتو تو مشتت بگیر"
خروشیدم:"کدوم زندگی؟!چیو بگیرم تو مشتم؟!..."
بازهم حرفم را قطع کرد:"صدای یک خانوم هیچ وقت بالا نمیره"
خواستم حرف بزنم که از جایش بلند شد:"خیلیا حسرت موقعیت تو رو می خورن، تو توی زندگیت پول داری و این مهمترین چیزه، زندگی یعنی همین"
قدم هایش را محکم برداشت و رفت.
از جایم بلند شدم و به مبل ها نگاه کردم...اشک چشمم خاموش شد وقتی تصمیم جدیدم را گرفتم...
به طرف در رفتم و بازش کردم سوار آسانسور شدم و دکمه اش را فشردم...در آینه نگاهی به خودم انداختم و زیر لب گفتم:"واقعا املی ستاره"
دست بردم و روسری ام را عقب کشیدم...چند تار مو روی صورتم ریخت...لبخند زدم...ناخن هایم را لابه لای موهایم بردم و بیرون کشیدمشان و کنار صورتم رهایشان کردم...
آسانسور ایستاد و بیرون آمدم...کسی به من نزدیک شد...سرم را بالا آوردم و پونه را دیدم...
"سلام خانوم، خوبید؟"
در ذهنم همه چیز را بالا و پایین کردم...پونه پولدار نبود...خدمتکارمان بود و بس...
مادرم همیشه قدرت داشت...چیزی که من در آن زمان احتیاج داشتم...پس باید از مادرم پیروی می کردم...
به یاد حرف هایش افتادم...یکی از آنها در مورد پونه بود:"هیچوقت یه خدمتکارو پرو نکن"
romangram.com | @romangram_com